خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





هشت

    عبور قطره های باران از ناودان بود و نارنجی و زرد برگ های خیس درخت بید بر سیاهی آسفالت ها و پیاده روهایی که ذوق کردنت را می خواستند. باران پرستی ات را می خواستند. کنار هم راه رفتن ما را می خواستند و نگاه سرشار از بوی تو را. نگاهت به دورها را که من را وامی داشت تا احساس کنم باید حتما چیزی عاشقانه در گوشت زمزمه کنم. ولی نمی دانستم دقیقا چه چیزی. و تو ناتوانی من را حس می کردی. ناتوانی من در ابراز عشقم به خودت را و لبخند می زدی... 


    این مطلب تا کنون 28 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : خواستند ,
    هشت

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر